شانس شقایقی

سرت و بالا بگیر تا هنوز دیر نشده
تا دلم زیر فشار غصه هات پیر نشده
سرت و بالا بگیر من تحملم کمه
تو دلم به حد کافی پر غصه و غمه
سرت و بالا بگیر من کنارتم هنوز
چی آوردن به سرت که می نالی شب و روز
.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.
.jpg)
من خودم اینجا غریبم جز تو هیشکی رو ندارم
گل من تحملم کن که یکم دووم بیارم
توی لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه
که همون یه قطره اشکت زندگیمو می سوزونه
.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.

نخواستم با غم بسوزی، نخواستم هیچی نگی
نخواستم درد دلتو، دیگه با هیشکی نگی
آخه عشق اجباری نیست، تو زندون من نمون
حالا که فکر رفتنی، دیگه از موندن نخون
تا دیدم میخوای بری، دلم با تو صبر نکرد
برو فردا مال تو، دیگه اینجا بر نگرد
بدونه من بعد من، دلتو هرجا جا نذار
غم با من بودنو، تو مِنبَعد یادت نیار
اگه شونت تکیه گاهه، پس چرا من تنها شدم؟

چرا هر لحظه هم همیشه، منم تنها با خودم؟
یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم
چقدر قصه م خنده داره، چقدر بیماره دلم
تا دیدم میخوای بری، دلم با تو صبر نکرد
برو فردا مال تو، دیگه اینجا بر نگرد
برو فردا مال تو، دیگه اینجا بر نگرد
غم با من بودنو، تو مِنبَعد یادت نیار
.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.

روی شاخه های دوری، چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تو همیشه سوت و کوری
میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت
.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.::.

خداجون مچکریم که چشم دادی بهمون
واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت

مرسی که پا به ما دادی واسه سگ دو زدن
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت
آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی؟


تنها نرو این راه رفتن نیست
دنیای تو چیزی به جز من نیست
تو از خودت چیزی نمیدونی
تنها نرو تنها نمیتونی
میری که با فکر تو تنها شم
میری که هم درد خودم باشم
تو اول راه و نمیدونی
تنها نرو تنها نمیتونی
من حال این روزاتو می دونم
چیزی نگو چشماتو می خونم
این جاده تا وقتی نفس داره
چشماشو از تو بر نمیداره
من از هوای جاده دلگیرم
از فکرشم دلشوره می گیرم
این آینه تو فکر شکستن نیست
باور نکن این صورت من نیست
دستامو با احساس تو بستم
من بینهایت با تو همدستم
تا جاده میره سمت بی راهه
گم کن منو این آخرین راهه

هی که تو گفتی به اسم من کسی رو نداری

دیگه آدم شدی و به من نیازی نداری

فکر نکن که دنیا همینطور میمونه به کام تو

من که رفتم خط زدم خط سیاه به نام تو

چی خیال کردی منو ول کردی توی دستای باد

چطوری دلت اومد عشقمونو بردی ز یاد

مگه تو بویی نبردی از مرام و معرفت

رفتی و منو فروختی به غریبه عاقبت

میخوام این فکر تورو از تو سرم بیرون کنم

خونه ای که ساخته بودیم توی دل ویرون کنم

میدونم یه روز میشه میای سر حرفای من

اما اون روز دیگه دیره تو دیگه مردی واسه من

چی خیال کردی منو ول کردی توی دستای باد

چطوری دلت اومد عشقمونو بردی ز یاد

مگه تو بویی نبردی از مرام و معرفت

رفتی و منو فروختی به غریبه عاقبت
اما ... :
پشت سرم گريه نکن مسافرم مسافرم

اشکاتو هي هدر نده بايد برم بايد برم

جلوي راهم و نگير نذار منم گريه کنم

صلاحمون، اينه عزيز بايد برم سفر کنم

طاقت اشکاتو ندارم تورو خدا نذار ببارم
خدا نخواست قسمت اينه که من تورو تنها بذارم

تورو خدا گريه نکن انقدر نگو نرو نرو
بغض ام داره ميترکه انقدر نگو نرو نرو

اينجوري بي تابي نن الهي قربونت برم
خدانگهدارت باشه بايد برم بايد برم
تو بارون رسیدی با چشمای خیست
با دستای گرمِ ستاره نویست
تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد
شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد
من از تو شکفتم، من از تو رسیدم
یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم
تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد!
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره، دلم بی قراره
نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه
دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه
یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه
بدونِ تو حسرت همیشه باهامه
تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد
تقدیم به همه هستی ام در این دنیا
زهرای عزیزم
سال خوش و خوبی داشته باشید![]()
پی نوشت :
در راستای کمبود آپ در ادامه می نویسم که :
دوستان به خودتون فشار نیارین من چون حساسیت داشتم اصلا سبزه گره نزدم ![]()

دلم گرفت از این روزا، از این روزای بی نشون
از این همه در به دری از این همه چرخ زمون
دلم گرفت از آدما، از آدمای مهربون
از این مترسک های بد از همدلای همزبون
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشق تویی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره از غم های رنگاوارنگ
از جمله دوستت دارم، دروغای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا حتی آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون
من بی تو هیچ ام، تو باورم نکن
خیسم ز گریه تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
آتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه می خورم
اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه ات پرم
اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از همزبونی ات
پنهون نکردی از من نشونی ات
من پا کشیدم از عهد بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونی ات
اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم
چه کنم دل این دل شکسته رو
اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمی گشودم
به تو بستم این دو بال خسته رو

اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی

واسه پر کشیدن من، خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه! غروب پاییز، رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگیه این خاک توی لحظه هام میشینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
میدونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه
...
وای که دلم لک زده واسه یه نم بارون، آخ که چه حالی میده بارونای بهاری مخصوصا ابرای دلگیری که روی طراوت بهاری می بارن...
خوب چند وقتی بود که حسی برای نوشتن نبود! یا شایدم دلم خیلی شاد بود:) خب چه میشه کرد همیشه که غم نیست... امروز اومدم، گفتم که بد نیست چند تا سوال کنم خیلی عجیبه زندگی شما دوستای گلم که میاین و وبلاگ مینویسید چطوری هست! حالا زیاد حول نشید بذارید سوالا رو زیر مینویسم ولی میخوام کمی فکر کنید و برام جواب بذارید نظر هاتون برام خیلی با اهمیت هست!
۱. اگر یه لپ تاپ به قیمت ۴ میلیون تومان در دست داشته باشید و دزد بخواد بیاد اونو از دست شما بدزده (سوار موتور یا وسیله نقلیه هم نباشه) یعنی بیاد بخواد با زورگیری این کار رو انجام بده و مطمئنا هم میتونه شما رو بزنه! شما لپتاپ رو میچسبی که ندزده! یا اونو بیخیال میشی که چیزیت نشه! توجه داشته باش که پول لپتاپ رو به زور جمع کردی و خریدی! حالا چیکار می کنی؟!
۲. چرا حال و هوای وبلاگتون با حال و هوای بیرون از وبلاگتون فرق داره؟! مثلا تو وبلاگ ناراحت ولی بیرون از اینترنت خیلی شاد!!! چرا اونجا شاد و اینجا ناراحت؟! دقت کنید چرا؟
جواب رو تو کامنت به صورت زیر بگذارید:
۱. جواب
۲. جواب
که بدونم جواب برای کدوم سواله!
منتظرم...

با من از سایه نگو، خورشید فردا مال ماست
تو که باورم کنی عشق یه دنیا مال ماست
شب نگو شکوه نگو قلب ستاره روشنه
غم نگو غصه نگو وقتی دلت پیش منه
دست به دست من بده پا به پای من بیا
بخون امروز مال عشق بگو فردا مال ماست

تازه شو مثل ترانه تازه شو، پر آوازتو به آسمون بده
فرصت گفتن و از خودت نگیر واژه های خسته رو امون بده
بگو از روشن بارون خدا بگو از سبزه خاک و خاطره
از نسیم نفس سنگ و درخت بگو از شبنم پشت پنجره
دست به دست من بده پا به پای من بیا
بخون امروز مال عشق بگو فردا مال ماست

در زمان خود بدون هیچ حرکتی ایستاده ام
به گونه ای که ثانیه شمار ساعت هم حرکت نمی کند
این زمان است که ایستاده یا من؟
چشمانم خیره به عقربه ثانیه شمار
لحظه ای پلک نخواهم زد
نه! پلک نخواهم زد! ثانیه های ایستاده اند لحظه وجود ندارد
حتی نمیتوانم کلمه اش را بر زبان آورم
متحیر بین حال و آینده
فکر کنم...
آره شاید بتونم فکر کنم..
حالا محکوم به مرگم ...
اما به چه جرمی؟
آه ... نمیدانم چقدر گذشته!
پاهایم خسته
چشمانم خسته از نگاه
حتی عقربه ها هم خسته شدن
فکر کنم چندسالی می گذرد
اما هنوز خیره به ساعت روبرویم هستم
چشمانم انتظار حرکت می کشد
این انتظار برای چشمان توست..
" وحید "

حالا دیگر
زائر مزار یاسهای کوچک و بی چراغ
من هستم و بس
نمی دانم
ولی شاید بخت
همان مسافر غریبی بود
که سال ها پیش به دست آدمیان این دیار
سنگسار شد...
فعلا باید بروم
چند واژه غمگین
کنار پنجره انتظار مرا می کشند
از این به بعد
نامه هایت را به شکل یک دعا برایم بفرست
شاید کسی
آنها را در دل خروارها سکوت
برایم بازخوانی کند
می بوسمت
بانوی بی نشان رویاهای کودکی
مرا ببخش که پنداشتم
شادی پرواز پرستوها
از شوق حضور توست
آن ها...
آن ها بهار را
با تو اشتباه می گیرند
آخر کوچکند...
ببخش که من هم کوچکم..
ببخش...
گناه آن دو چشم تب دار
تماشا بود یا بیداری
کاین گونه در شبی بارانی و تنها
سرخ از تیر باران گلگوله های افیون است
بر زمین سرد
تنها
تماشا
یا بیداری؟

روزی دستانم را گرفتی
روزی انگشتانت را در موی من گره زدی
روزی هر گوشه ی صورتم را پر از بوسه کردی
روزی دست روی ابروانم کشيدی تا پس از ساعتی هم آغوشی مرتبشان کنی.
روزی هنگام سلام روی تخت کنارم نشستی
روزی موقع خداحافظی آخرين بار بر لبان من بوسه زدی
روزی انگشتانمان را در هم گره زديم تا دست های يخ زده مان را گرم کنيم.
روزی آنچنان سريع پيراهنم را درآوردی که نينديشيدی چشمانی پشت در شايد
مراقبمان باشد.
روزی در آغوش تو بی نيازی را احساس کردم
با مرور خاطراتم پی به دوست داشتنه بی انتهای تو خواهم برد
نمیدونم چی بنویسم ولی اندفعه با اجازه همه دوستای گلم میخوام شعرهایی رو که این چند مدت دارم یک دم گوش میدم و براتون بصورت قروقاطی و تیکه پاره بنویسم. مهم نیست که چقدر نظر میدید! مهم اینه که منو بتونید درک کنید (البته نظر دادنتون به من امید میده چون میفهمم که خیلیا هستن که لااقل من براشون ارزش دارم و تنهام نمیذارن...) ولی بچه ها بدجوری تنهام... بدجوری دلم گرفته ... دیپرس شدم... به دادم برسید... ببخشید که اینطوری آپ کردم و نتونستم مثل شما عزیزان شعر های زیبا بنویسم... افسوس.. و صد افسوس عفو کنید...

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفته
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبیه روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شقایق
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمهء واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه
نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی نه میشه باتو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوت عشق دلم صدا کنه تورو
نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
چجوری از تو بگذرم تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی
نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندنه ن مونده راه پیش و پس
نه میتونه تو خلوت عشق دلم صدا کنه تورو
نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی
هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم
اگه تموم قصه هام هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی
شبا پر از خواب منی بذار خیال کنم تو دلتنگات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عشق و گفتی و دوست دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسش داری اونکه هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بی تو اگر چه بی خیالمی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عشق گفتی و دوست دارمو نگفتی
کهنه درد من نبودن تو با من است.
قالب تنهاییم کهنه است و ترک خورده
مثل اونروایی که تو رو ندیده بودم
درست مثل شبهایی که قلبم
از عشق خالی بود مثل یه خاک تشنه
تشنه ای که هنوز آبی نمشناخت
آره مثل همون گلدونه با یه خاک پهناور
خالی...
ولی تو اومدی و گل اون گلدون شدی
تو شدی گل و منم گلدون تو
یادته که روز و شب برات قصه ی غصه شونو
می خوندم گل من...
آره گل من؟
پی نوشت : این متن کار من نیست کار زهرا نویسنده دوم وبلاگ هست که الحق متن زیباییست...
تو خيالم دستت رو بگيرم
با هم بريم قدم بزنيم از تجريش تا ونک
تا همون پارک هميشگی
تا بطالت تا گِل های يادگار بارون
تا همون سکوت آشنا، وقتی که کنار هم بوديم
تا اون نگاه های کشنده غرق در خواهش
تا يک لحظه که دستان هم را بگيريم
تا شرم وقتی که کنار هم می نشستيم
وقتی با هم دراز می کشيديم، به پهلو رو در رو
وقتی در آغوشم می کشيدی
تا بوسه های آرام قد يک دريا
را به صورتم هديه کنی
تا آن لبخندهای ساختگی وقتی تن برهنه ی مرا می فشردی
تا آن روزهايی که بيخود سپری می شد
تا پس از شام با تو صحبت کنم
تو اسطورهء زيبايی بودی، افسانهء پاکی بودی،
اسطورهء شجاعت گشتی
غبطه می خورم که نمی توانم چون تو بی باک
داستان زيبايمان را بيان کنم
و بر آدم ها بخوانم حقيقت شعر بی نظير دوستی پاکمان را
تا بدانند که عشق در ميان هر دو دست خيس
سبز می شود، می رويد و مثل پيچک آنها را پيوند می دهد.
چه اهميت دارد اگر سخت می گيرند که تو و من با هم باشيم
من به لحظه هايی خوشنودم که قلبم تو را در تمام وجودم فرياد می زند
اين تمام زندگی من است
به ياد تو گريستن
و دعا پيش خدا که بيش از من، مراقبت است
و بدان هرگاه که دلتنگی کنی، فرشته ای هست که ببوستت...
- وحید -

خب دوستای گلم
مطمئنا میدونن که این وبلاگ اصلا سیاسی نیست
و پست قبلی دلیلی برای ادامه موضوعات سیاسی در این وبلاگ نخواهد بود چون من خودم خیلی از سیاست بدم میاد!![]()
روال جدید شانس شقایقی رو هم بر این گذاشتم که هرچی جلو دستم بود بنویسم ![]()
حالا میخوام از افطاری ای که دیشب مادرم برگذار کرد براتون بنویسن. جاتون خالی افطاری نون و پنیر و سبزی و حلیم و چای و نون سنگک و بربری بود
شام هم مامان بنده خدا قرمه سبزی و فسنجون و آلبالو پلو و مرغ بود با برنح!
(تمام اینارو گفتم تا اونایی که روزه هستن الان حسابی دلشون قیلی ویلی بره!
) من ظهر زنگ زدم گفتم مامان کاری داری بیام خونه کمکت کنم آخه من ۵شنبه ها تعطیلم!
مامان هم گفت کاری که تو بخوای انجام بدی وجود نداره!
بعد منم گفتم باشه پس فعلا کاری نداری و قطع کردم! بعد رفتم سراغ گیتار خوکشل خودم![]()
تا اومدم یه آهنگ بزنم یهو دیلیلینک دیلیلینگ؟! تلفن زنگ زد! اه نشد ما بشینیم پای گیتار کسی زنگ نزنه
گوشی رو برداشتم دیدم مامانم هستش! قیافم رو تغییر دادم گفتم سلام گفت سلام وحید گاز پیکنیکی داری؟ گفتم همه چی داشتیم جز این یه قلم!
گفت میخوام غذا باهاش داغ کنم واسه خودمون گاز نداره گفتم خب میرم گازشو پر می کنم
گفت نه نمی خواد و بعد تعارف تیکه پاره کردن گفتم همین الان میام
خلاصه حسابی خوشحال از اینکه بعد ۲۲ سال به درد یه کاری خوردیم شروع کردیم حاضر شدن
اول جلوی آینه ریش و سبیلا رو زدیم که شده بودیم ( کان هو ) یه پشم گوسفند
بعد رفتم پای میز کنسول
شروع کردم به صورتم که قبلش شامپو صورت زده بودم
کزم پودر سفید کننده زدن. بعد از اینکه حسابی صورتم سیفید میفید شد رفتم دوباره تو حموم و نرم کننده موی سر زدم به سرم تا کمی مغزم روان تر کار کنه
هیچی یه ساعت جلو آینهء حموم داشتم با موهام ور می رفتم و امروز هم از اون روزایی بود که عمرا این موی من درست وای نمیستاد!
هیچی آخرش با هزار عصبانیت دادم موهامو بالا و رفتم پیرهن و کت شلوار و جوراب نو هامو پوشیدم و اومدم که سوئیچ ماشین رو بردارم
حالا نگرد کی بگرد، نبود که نبود
زنگ زدم به زهرا گفت خب معلومه دیگه من ماشین رو بردم
خورد تو حالم گفتم بیا این همه تیپ زدیم و قیافه و اینارو درست کردیم آخرشم هیجی به هیچی که یهو یادم افتاد گفتم حالا گاز گاز پیکنیکی رو چیکار کنم چجوری اونو ببرم پر کنم بیخیالی طی کردیم و رفتیم خونه مامان و بابا
تو راه زنگ زدم به بابا گفتم زولبیا و بامیه بگیرم یا نه؟ که گفت نه حامد میگیره!
گفت کی میای گاز رو ببری پر کنی
گفتم دارم میام ماشین ندارم شما ماشینت خونه هست؟ گفت آره گفتم پس میام با ماشینت میرم گفت پس زود بیا گفتم اوکی
خلاصه رسیدیم اونجا و کلید رو از بابا گرفتیم و گازم برداشتیم و رفتیم محل مذکور که تجریش بود! رفتم ماشین رو پارک کردم بعدش گاز و برداشتم رفتم مغازه گاز پر کنی!
گفتم آقا این کپسول گاز پیکنیکی مارو پر کن. گفت باشه بذار شنبه بیا ببرش
گفتم بیخیال بابا مارو گرفتی؟
گفت من که اینور وایسادم چجوری تورو گرفتم ؟ باید بره شرکت پر کنه!
گفتم ول کن بابا به ما کار خیر نیومده!
داشتم میرفتم به سمت ماشین که گفتم من خودم گاز پیکنیکی ندارم یه موقع لازمم میشه! پیش خودم گفتم یه دونه پرش رو میخرم!
هیچی خریدم و خوشحالان به سمت ماشین رفتم و در حال رفتم به سمت خونه بابا زنگ زدم گفتم بابا دوغ چیپس نمیخواین؟ گفتش که بگیر. هیچی منم که از رله ای این ماشین خوشم میاد گازشو گرفتم و رفتم خیابون دولت از این دوغ باز ها خریدم و رفتم به سمت خونه
پس از ذوغ زدگی افرار خونه وارد خونه شدم و رفتم پای کامپیوتر محمد حسین که ببینم اوضاع از چه قراره! که دیدم اوه چه میز تمیزی داره این بشر!
هیچی خلاصه قبل از اینکه کاری کنم شروع کردم به تمیز کردن و مرتب کردن میز آقا
بعد نیم ساعت رفیقمون (محمد و میگم) از حموم اومده بیرون میگه سلام اِ خودم درست میکردم! بیشتر از یه هفته هستش که قراره اینکار و بکنه!
(حالتو گرفتم؟ حالا هی برو بگو من پسر خوبی هستم)
خلاصه هیچی عینهو چیز که بهش تیتاپ داده باشن حال کرده بود! تا اومدیم بشینیم بابا اومد و از یه نقشه مرموزی
که کشیده بود به من و محمد خبر داد
و چون میدونه که من و محمد اینکاره هستیم
(البته بیشتر من پایه این چیزا هستم
) به من و محمد گفت چون حامد تو خانواده ما نقش پدربزرگ دانشمند رو ایفا می کنه
و اصلا به درد این مدل کارا نمی خوره
ما هم کمی نقشه بابا رو مرموز ترش کردیم و قرار شد امروز تن به انجامش دادیم
هیچی بحث داشت داع میشد دیگه داشت کار به دزدی از همسایه و خرید و فروش قاچاق و کالا و غیره ... ![]()
میرسید که بحث و مامان با صدا زدن ما که : وحیییییییییییید چیکار میکنی پاشو بیا سفره داره صدات می کنه قطع کرد
نمیدونم یهو چی شد که سفره زنده شد و مارو صدا کرد
خلاصه از اون جایی که از ۲۲ سال زندگیمون شاید کمه کم ۱۷ سالش رو ما سفره انداختیم خونه مادربزرگ و خاله عمه و دایی و غیره ذالک حسابی سلیقه دار و صاحب سبک هستیم در این مورد
جونم واست بگه که رفتیم سفره رو بندازیم اول بشقابا رو چیدیم بعدش لیوانا بعدش دستمال سفره ها رو لوله کردیم تو لیوان
بعد شله زرد و خرما گردو و شکر و خلاصه وسایل و خوردنیای افطار و پَهَن
کردیم وسط سفره. سفره رو که انداختیم دیدیم ۳۶ نفر هستیم ولی ۳۰ تا بشقاب بیشتر جا نمیشه!
حامد همش نگران اون ۶ نفر بود که مطمئنا و قطعا خودش رو یکی از اون شش نفر می دیدی بود
خلاصه مهمونا کم کم اومدن و افطار کردن ما هم هی دست و پا شکسته یه ذره نشستیم پای سفره خوردیم یه ذره تو آشپزخونه بودیم خلاصه نفهمیدی افطاری چی خوردیم
نوبت شام شد دیس ها رو دونه دونه ول دادیم وسط سفره خورشت ها رو هم همینطور یکی از خورشت ها که قرمه سبزی هم بود رو نزدیک بود خالی کنم رو سر یکی از مهمونا![]()
![]()
ولی زود فهمیدم و این اتفاق نیافتاد
همه نشستن سر سفره هی به زهرا میگفتم بابا بشین سر سفره تو چرا نمیشینی هی میرفت و هی میومد هی گفتم چیه؟!
گفت بابا قاشق ندارم که بشینم غذا بخورم
منم رفتم سر سفره دیدم یه بشقاب خورشت در یک عمل غیر منتظره در کمتر از ۱ دقیقه تهش رو هم سابیدن و هیچی توش نیست به جز یه قاشق!
برش داشتم و دادم به زهرا گفتم برو بشین
خب با دیدن حامد سر سفره و خودم و محمد در آشپزخونه به دلیل کمبود جا و نبودن غذا و قاشق و ظرف در آشپزخانه فهمیدم که مشکل شش نفری که حامد خیلی نگرانشون بود رفع شده
و من و محمد قطعا جز اون شش نفر نبودیم و یه دو نفر دیگه ای هم بوده که ما اون بودیم ![]()
خلاصه ملت شام رو هم خوردن و سفره هم جمع شد. حالا مگه جمع میشد بسکه چیز میز توش بود!!!
نوبت میوه شد که حامد گفته بود من پخش می کنم
از دور هی حامد رو صدا کردم اصلا محل نمی داد
خلاصه بعد اینکه دوبار منو دید و بهش گفتم حامد نوبت میوه هست و هیچ عکس العملی از حامد ندیدم بلند شدم و رفتم میوه ها رو توی بشقاب چیدن
میوه ها رو هم دادیم و تموم شدن دیگه وقت رفتن شد همه رفتن و حالا شروع به جمع کردن چیز میزای اینور و اونور خونه که همه پخش و پلا بود شد
بعد از اینکه همه از کت و کول افتادیم تا همه چیز رو بذاریم سر جاش نشستیم تو آشپزخونه و مامان غذا داغ کرد خودمون بخوریم آخه من و محمد و مامان هیچی نخورده بودیم ![]()
![]()
هیچی سر سفره بحث از کار کردن بیش از حد حامد و خجالت دادن من و محمد از طرف حامد بابت کار کردن بسیار شد که کلی خندیدیم و بعدش هم من از شیطنت هام در دوران مدرسه گفتم
از خوابیدن سر کلاس شیمی که هیچکس جرأتش رو نداشت
و انداختن بچه ها توی آبخوری و باز کردن شیر آب روی طرف
یا در رفتن از مدرسه به دلیل نبودن معلم از روی دیوار مدرسه
و یا بصورت روال همیشگی پیچوندن زنگ اول در دوران سوم دبیرستان و رفتن به قهوه خانه جهت خوردن صبحانه ![]()
و و و ...
خلاصه خیلی خوش گذشت جای همگیتون خالیه خالی بود ![]()
![]()
اینم بگم که حامد کمک کرد ولی از اونجایی که ما خیلی دوستش داریم و زیاد باهاش شوخی میکنیم اینجا یکم زیاده روی (خدایا
منو ببخش واسه دروغی که میگم ![]()
) کردیم ![]()
فعلا بابای تا پست بعدی که ببینیم خدا چی میخواد ![]()
![]()
از اونجایی که صحبت های دوستان بسیار بر روی بنده تاثیر گذار هستش ![]()
من هم تاثیر گذاشته شدم و تونستم یه خونه تکونی گنده و بزرگ انجام بدم. گوش شیطون کر چشم شیطون کور دیروز پس از تلاش های بی وقفه تونستم این قالب رو بارگذاری کنم!
کسی نخواست نظر بدید! خودم میدونم که خیلی خوکشله!
واسه همین اومدم فقط بگم که آره ما اینم و نسبت به حرفهای بیننده هامون عکس العمل نشون میدیم! (اوه اوه چه گنده گنده حرف میزنم من)

خواستم از تمامی دوستان یه خواهش بکنم! از اونایی که منو خیلی دوست دارن ![]()
حتما در جریان هستید که رئیس جمهور کشورمون دکتر احمدی نژاد چقدر زیبا در کلمبیا و سازمان ملل متحده آمریکا سخنرانی کردند (البته این نظر من هستش)
از این رو جهت بالا بردن بازدید صحبت های ایشان و گاف آقای بوش در سایت جستجوی گوگل، خواهشمند است صفحه تهیه شده توسط اینجانب را با نام : سخنرانی دکتر محمود احمدی نژاد در سازمان ملل متحده آمریکا و دانشگاه کلمبیا به آدرس : http://delusive1.googlepages.com/PresidentAhmadinejad.htm لینک کنید و این را هم به دوستان خود بگویید. این را باید در نظر داشته باشید که این بار سخنرانی رئیس جمهور ایران به حق سخنرانی بسیار زیبایی بود.
پس لینک به شکل زیر خواهد شد :
سخنرانی دکتر محمود احمدی نژاد در سازمان ملل متحده آمریکا و دانشگاه کلمبیا
با تشکر فراوان
وحید
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند...
ادامه مطلب




